شکرگزار
-
تاریخ: 1402/9/19 ساعت: 4:26
دست راستش روی قلبش بود! احساس کردم که قلبش درد می کند ولی دیدم که فک پایینش تند تند تکان می خورد! گفتم زبانم لال می خواهد سکته مغزی کند. دست چپش کتاب کوچک سبز رنگی با جلد پلاستیکی بی رنگی بود که بخاطر چرک زیاد رنگ سیاه به خود گرفته بود. از پایینش تسبیح قهوه ای رنگ از جنس دانه های خرما آویزان شده بود...
رشت
-
تاریخ: 1402/8/6 ساعت: 14:31
نزدیک تر که می شوی بوی جنگل و شبنم های نشسته بر روی برگ ها می آید. مجبور می شوی اول پارک جنگلی سراوان را ببینی. گشتی با قایق بر روی مرداب سبز بزنی. مردابی زیبا در میان تنه های بلند درختان سراوان! دیگر تا شهر چیزی نمانده. گویی در هر طرف شهر دروازه ای گذاشته اند! از قدیم دروازه رشت به روی مسافران باز ...
باران
-
تاریخ: 1402/7/29 ساعت: 19:58
در روزهای آغازین پاییز همیشه دوست داشت کاپشن بزرگ و چکمه پلاستیکی مشکی رنگ بخرد. در باران های افقی شمال، پوتین جواب نمی داد. اینجا باران افقی می بارید.چکمه را پوشید و از عمیق ترین قسمت کوچه که همان جوی آب بود پیاده قدم برداشت. چنان موجی می زد که گویی قایق چوبی در میان مرداب در حرکت است.چتر بزرگی در ...
فطیر
-
تاریخ: 1402/5/23 ساعت: 8:07
سینی روسی سفید با گل های رز قرمز وسط آشپزخانه بود! امشب جشن و بی خوابیست.گوشه آشپزخانه طشت پلاستیکی چنان پارچه را به روی خود کشیده که انگار به خواب زمستانی در زیر کرسی رفته است. هیچ کس جرات نداشت پارچه را تکان دهد تا به داخل طشت نگاهی اندازد چون با جمله "ال دیمه گورخار" (به ترکی یعنی دست نزن می ترسد...
پاچه خار
-
تاریخ: 1402/5/18 ساعت: 12:32
در گرمای تابستان، مغازه آنقدر خالی بود کهمی توانستم مگس ها را به عین ببینم.به یکباره درب آلومینیومی تکان خورد و یک نفر وارد شد. کت و شلوار بود و شکم بزرگ با یک من ریش، فقط همین!هنوز باسنش که مثل بمب هیروشیما بود به صندلی نرسیده بود که داد زد: حاجی چارتا پاچه دوتا زبون!!مردم همه پاچه خار شده اند و زب...
منو کله پزی
-
تاریخ: 1402/5/18 ساعت: 12:32
منوی کله پزی نوشته بود:کله کامل با "چهار" جفت چشم و " یک" عدد پاچه!فکر کنم کله خودش کار نمی کرد؛ گوسفند یک پا و هشت چشم... + نوشته شده در ۱۴۰۲/۰۵/۱۴ ساعت ۱۱:۲۱ ق.ظ توسط مهدی نورآقائی | Adblock test (Why?)
صدف سیاه
-
تاریخ: 1402/4/31 ساعت: 1:46
در گرمای سوزان تابستان هرچقدر قدم برمیداشتم راه تمامی نداشت. حتی گربه هم از زیر سایه پیکان جوانان تکان نمی خورد و همان جا غش کرده بود! به یکباره درب آهنی و کرمی رنگ خانه ای باز شد و گربه از جایش تکان نخورد که نخورد. زن ژولیده ای چنان با دندان هایش چادر سیاه را گرفته بود که در چهره اش تنها دماغی پیدا...
۱۲ اسفند
-
تاریخ: 1401/12/16 ساعت: 16:24
بعضی خاطرات هم فراموش می شوند! چه تلخ چه شیرین. تنها خاطراتی می مانند که مکتوب می شوند؛ چه در ذهن چه در قلب و چه بروی تکه ای کاغذ...برخی خاطرات را هر روز با خود مرور می کنم تا فراموش نکنم چون نه ذهنم می داند نه قلبم و نه کاغذ های دفتر خاطراتم!!قلمم بر روی کاغذ نوشت: دوازده روز از اسفند گذشت و با سه ...
زیگورات چغازنبیل
-
تاریخ: 1401/11/15 ساعت: 22:18
بر روی تپه ای نمناک پشت به معبد و رو به دز نشسته ام. خورشید در حال لمس حاشیه افق است و آخرین حرف هایش را با چغازنبیل می زند. از روی تپه، خورشید را درست در جایگاه معبد اعلا می بینم. گویی که این سرخی آفتاب در بالاترین نقطه از زیگورات، جایگزین معبد اعلا شده است!خورشید چنان رنگش تیره می شود که انگار در ...
سکوت
-
تاریخ: 1401/11/15 ساعت: 22:18
این روزها ساکت شده ام اما حواسم هست به تفاوت افرادی که بودند و هستند
پوچ
-
تاریخ: 1401/11/15 ساعت: 22:18
می ترسم زمین هم مثل دنیا پوچ باشد!آهسته قدم بردارید تا زمین ترک نزند... + نوشته شده در ۱۴۰۱/۱۱/۰۵ ساعت ۸:۴۸ ب.ظ توسط مهدی نورآقائی | Adblock test (Why?)
طلای سیاه
-
تاریخ: 1401/7/28 ساعت: 15:41
آنقدر زیرآبم را زدند و زیر پایم را خالی کردند که کم کم نفت از زیر پایم بیرون زده است!می خواهم کل نفت ها را بفرستم ونزوئلا ولی نمی دانم ردیاب از کجا خاموش می شود چون همه کارشان را ول کرده اند و چهارچشمی کار مرا دنبال می کنند!اگر نفت ها به مقصد رسید، طلاهایش برای شما و بوسه مادربزرگ برای من...فقط تشکر...
نبودن
-
تاریخ: 1401/7/28 ساعت: 15:41
گاهی اوقات فراموش می شوی! مثل سبزی بوته های گل یخ در شب های تاریک. مثل سوسوی مهتاب در روزهای روشن. دقیقا در این موقع است که متوجه اوقات تلخ و شیرین زندگی ات می شوی. می دانی که کجا بودی، کجا هستی و کجا خواهی بود. در زمان فراموشی، در گوشه ای از باغچه زندگی آنچنان گوشه می گیرم که حتی نور مهتاب هم به من...
شب یلدا
-
تاریخ: 1401/7/28 ساعت: 15:41
شب است و چراغ دل من تاریک استکور سوی نسیمی آمدشعله شمع چنان لرزان استکه دلم می لرزدسایه جان آمده ام!به تماشاگه تسکین زمانشهریار اینجا نیستنه کسایی نه قوامی نه ادیبصبر را پیشه بکنمثل هر روز خودتارغوان رشد کندبرود سوی سپهر، در فلک بنشیندسایه اش بر رخ این سایه ما اندازدمی شود باز دوباره که کنارت باشددر...
آقای مدیر
-
تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 11:13
صبح بود و نم نم باران خیابان های شهر را با آب جارو کرده بود و منتظر آمدن خورشید از پشت دریای آبی خزر بود. در خلوتی شهر، پیکان نخودی رنگ با سرعت کم پیش می رفت. همیشه پشت فرمان با دست راستش عینکش را تنظیم می کرد. با فندکش سیگار مونتانا را روشن کرد. با هر دودی که هوا می رفت فاصله نزدیک تر می شد. کوچه ت...
دل نوشته ای از بیمارستان
-
تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 11:13
روزگاری درکودکی ده سال بیشترنداشتم که بر روی تخت بیمارستان دست به قلم شدم و اولین دل نوشته خود را با اشتباهات املایی بر روی کاغذ آوردم، زمانی که دکتر بالای سرم بود و کسی نمی گفت که چرا اینجا بر روی تخت خوابیده ام...حالا بعد از 24 سال این متن پیش من است. کاغذی که مادرم در تمام این مدت سالم نگه داشت.....
کویر لوت
-
تاریخ: 1401/3/18 ساعت: 11:13
سفر یعنی لذت از دیدن گردباد و طوفان شن در مسیر نصرت آباد به فهرج و گذر از کنار کویر لوت و فریاد بابت دیدن شهاب سنگی که به یکباره می آید و می رود...جاده باریک شورگز چه عشوه ای می آید! خاک را مانند شالی بر روی رخ خویش می کشد و گهگاهی از پشت شال نگاهی می اندازد!رقص شن های روان همراه با باد زیباست. جاده...
خوشبختی
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 11:06
خوشبختیم که در این اوضاع بیشتر از این بدبخت نیستیم... ساده بگویم خوشبخت ترین انسان ها همان بدبختانی هستند که اصلا دنیا را نمی شناسند. + نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۱۴ ساعت ۱۰:۱۵ ب.ظ توسط مهدی نورآقائی |
ورودی آستارا
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 11:06
نیمه شب هوا تاریک بود و تازه از پلیس راه گذشتیم. سرسبزی شهر را از همان ورودی اش متوجه شدیم. درختانی سبز و گل های رنگارنگ در هر دو طرف جاده ورودی آستارا به چشم می آمد. در میان میدان ورودی شهر یک اتاقک
فکر، قلم، ذهن
-
تاریخ: 1399/10/20 ساعت: 11:06
هر وقت فکرم درگیر است قلمم نمی نویسد. این فکر، ذهن قلم مرا نیز درگیر کرده... آنقدر فکر کردم تا بدانم ذهن قلمم کجاست که این گونه خود را به تنبلی زده! تازه فهمیدم که فکر خودم مشغول است و قلمم درگیر خودم... + نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۴/۲۰ ساعت ۴:۱۰ ب.ظ توسط مهدی نورآقائی |